رزها همیشه عاشقند
سلام به همه ی کسانی که در این یک سال وبلاگمو خوندن و ممنون از همه ی یارانی که مرا در این مدت همراهی کردند. اگر در این پستم از شعر و ادبیات ننوشتم برای این بود که این آخرین پستم هست . قصد دارم به مدت یکسال وبلاگم را تعطیل کنم هرچند دوری از شما مهربانان بسیار سخت است. با تمام دلتنگی ام برای دوستان شعری تقدیمتان: · ديوانگي هاي من ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم – ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت خداحافظ... کبریت زدم تو برای این روشنایی محدود گریستی سراپا در باد ایستادم من فقط یک نفرم اما اکنون هزاران پرنده را در باد به یغما میبرند از مهتاب که به خانه بازگردم آهنها زنگ خورده اند شاعران نشانه ی باد را گم کرده اند زنبوران عسل را فراموش کرده اند افق بی روشنایی در دستان تو نازنین جان می بازند من گل سرخ بودم که سراسر مهتاب را شکستم راه برای شاعران سالخورده هموار بود من شاعر جوان مردمکان چشمانم را رها میکردم که شهر را از دور ببینم دیده بودم تصویری از عشق ندارم شب به خیر... ((احمد رضا احمدی)) برای شنیدن فایل صوتی این نوشته لینک زیر را در آدرس بار کپی کنید. http://www.poetry.ir/archives/ahmadi-1.mp3 نان من را از من بگیر اگر میخواهی هوا را ازمن بگیر اما خنده هایت را نه بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره به این پسر بچه که دوستت دارد اما اما آنگاه که چشم میگشایم و می بندم آنگاه که چشم میگشایم و می بندم آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا نبندم ((پابلو نرودا)) و آنسان که زنی به یاد سفیدی کراک شوهرش و به یاد تلخی اشک کودکش پشت چادر سیاه حجب مشت زیبای خود گسترده در انتظار سکه ی سیاه انگشتان نامحرم و زانوان کم طاقتش بر سنگفرش سرد خیابان تا انتهای صبح روشن و پنج سکه ی سیاه در ابتدای شب سرد ترمز یک ماشین مست آنسوی خیابان نگاه معصوم زن بوی نان می آید سیاهی چادر را باد برد و خدا همانجا بود... ((شاعر:خودم)) امشب اعتراف میکنم اعترافی سرخ اعترافی سبز اصلا هر رنگی که تو نقاشی کنی اعترافی نارنجی اعتراف میکنم به غم تنهاییی خویش به غم ویرانی تو من نه سنگ هستم نه سنگدل باور کن.اگر رفتم اگر گریختم راهی جز این نداشتم. باور کن ویرانم ویرانم یر سر تنهایی خویش لرزانم بر روی صدایم دوام ندارم مثل اشکهایم ولی زود به زود می لغزم جاری میشوم می افتم و آرام آرام در خودم ذوب میشوم و محو می شوم. من توان نوشتن دارم ولی توان دوختن چشم بر چشمانت ندارم توان سخن گفتن ندارم می فهمم دوس داشتن را هم با جسمت هم بی جسمت روحت پیش من است خودت را آزار نده امشب مثل آنروز نیستی نه اینکه دیگر در گرمای آغوشت غرق نیستم مثل آنروز چشمانت فروغ ندارد ولی من با همین وجود تو جان می گیرم باور کن به چشمانم نگاه کن از این سیاهی کیست که این چنین عاشق به تو می نگرد این مردمک سیاه دارد برق میزند میبینی داغ است گلویم فشاردارد بغض دارد لرزه دارد بغضی که لبهای تو را می خواند بر خطوط ممتد دستانم. من قدر تو عاشق نیستم ولی دوستت دارم اندازه ی تعداد لبخند هایی که به لبانم نشاندی نگو کفر میگویم نگو اگر حرفهایت بی پاسخ مانده یارای سخن ندارم همین. قسم به روزهای تلخی که با هم داشتیم قسم به روزهای خوش با هم بودنمانمان قسم به انگشتان بهم گره خورده ی مان قسم به آغوش گرمت با تو می مانم با تو می مانم تا شبهای خاکستری تا روزهای امید با تو می مانم تا شب وصل در انتظارت در عین خواستن گاه خنده ام میگیرد از این انتظار انتظار برای کسی که در وجودم ریشه دوانده برای کسی که در وجودم ارغوانی شده و سایه لبانش بردستانم سبز میشود هر روز پیچکی می روید پیچکی که به دور تنش می پیچد و عاشقم میماند و در بند نگاه وجودم. همین. امشب می رقصم با تو میرقصم برای تو تنها برای تو می رقصم ولی با لباسی تیره تیره و تنگ همچو دیوارهای سنگی در انتهای باغ زیر نور ماه با بغض میرقصم نگاهم با تو میرقصد تنم با ماه انگشتانت بر تنم میلغزد سر میخورد همچو اشک بر گونه ها ی من و خنده بر لبهای تو عشق از چشمانت جاری میشود به زیر پاهایم و من نا امید در انتهای شب به امید صبح با حسرت به دیوانگی نگاه انگشتت بر گردنم به هم آوازی گیسوان بلندم با باد به زوال عشق در برخورد با ظریف تنم مینگرم ولی دیگر نه عشق نه هوس نه شهوت بربلندای بازوانم نمی وزد ملولم ملول از عاشقی تو از بی تفاوتی من... 02:04 ظهر یکشنبه ((شاعر:خودم)) *آنقدر ملولیم که تولد یکساله شدن رزهای عاشق را هم فقط به یاد فراموشی سپردیم... با من بگو تا کیستی! مهری؟بگو! ماهی؟ بگو! خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو! آهی؟ بگو! راندم چو از مهرت سخن گفتی: بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من جانا چه می خواهی؟بگو! گیرم نمیگیری دگر ز آشفته ی عشقت خبر بر حال من گاهی نگر ! با من سخن گاهی بگو! ای گل پی هر خس مرو! در خلوت هر کس مرو گویی: که دانم پس مرو! گر آگه از راهی بگو! غمخوار دل ای مه نه ای از درد من آگه نه ای ولله نه ای بالله نه ای از دردم آگاهی؟ بگو! زین بیش آزارم مکن! پیش همه خوارم مکن! خوارم مکن! زارم مکن! گر زان که بدخواهی بگو! بر خلوت من سرزده یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی؟ بگو! من عاشق تنهایی ام سرگشته ی شیدایی ام دیوانه ی رسوایی ام تو هر چه می خواهی بگو! ایندی سنسیز منه برپادی قیامت گئجه لر پک پک. پک عمیق میزنم نه به سیگار نه به پیپ به نفسهایت نمی دانی چه لذتی دارد پک زدن به نفسهایت گرمای نفس داغت در لا به لای تن ظریف من ذوب میشود در این هوای کرخ من ملول از درد به یاد تو می نویسم به خشکی ته مانده ی چای دیشب به نگاه لحظه های پوسیده 10:45 30 مرداد قول میدهم سهم توست... در قاب شکسته ی عکست می بویم از لبهایت می بوسم از گردنت مثل 30 اردیبهشت خود بهشت بهشت دو نفره شیرین ترسیده لرزان خنده. نگاه .تلاقی کشت افکار مرا موهایم دور انگشتانم پیچیده اند مثل چهارشنبه ناخن بلند. دستان سرد پشت آیینه تصویرمعکوس تکیه داده به جسم شیشه ای چشمان بسته و پشت پلکم خیال مبهوت تو رنگین کمان خواهم شد پاهایم بر شانه هایت به آفتاب میرسم پیچش موهای سیاهم دور آفتاب رنگین کمان میسازد و تو مثل 3 ماه پیش نظاره ام میکنی همین همین اندک هم سهم توست. 2 ظهر 30 مرداد جمعه ((شاعر:خودم)) ((کشور آخرین ها)) نوشته ی پل استر نویسنده ی آمریکایی هست که به نظر من از ناب ترین رمانهای جهان هست . رمانی پست مدرن با دیدگاهی نو. همیشه پل استر بر این باور بوده که زندگی از رویداد نشات گرقته و چیزی جز تصادف نیست ولی این تصادفات بسیار جالب توجه اند.داستان دختریست به نام (آنا بلوم) که در پی یافتن برادرش که ناپدید شده است به شهری مصیبت زده می آید و حوادثی که اتفاق می افتد. در این کتاب نویسنده به گونه ای پنهان از تمام اصول پست مدرنیسم به دفاع برخواسته و تک تک اونا رو توی نوشته اش به کار برده.که بعضی از قسمتای کتاب که دقیقا منطبق بر اصول این مکتب هست رو براتون مینویسم: نوشته بود وقتی در خیابان راه میروی باید مراقب قدمهایت باشی وگرنه حتما می افتی چشمهایت را باید مدام باز نگه داری و بالا پایین جلو و پشتت را بپایی و مراقب آدمها و پیش آمد های غیر منتظره باشی تصادف با دیگران میتواند مرگبار باشد دو نفر تصادفا به هم میخورند و بعد با مشت به جان هم می افتند....(ص 16 کتاب)شک اندیشی از اصول این مکتب است که در این قسمت از کتاب به وضوح دیده میشود. ممکن است تصور کنی دیر یا زود همه چیز به پایان میرسد و هیچ چیز تازه ای ساخته نمیشود آدمها میمیرند و بچه ها از متولد شدن سر باز میزنند در طول سالهایی که در اینجا گذرانده ام نمیتوانم دیدن یک بچه ی تازه به دنیا آمده را به یاد بیاورم با این حال همیشه آدم های تازه جای آنهایی را که ناپدید شده اند را میگیرند...(ص17 کتاب)این بند از کتاب بیانگر انکار واقعیت است که از اصول اولیه پست مدرنیسم یا فرا نو گرایی است. و در قسمتی از کتاب هست که ایزابلی زنی مسن شوهرش را کشته و بعد که آنای جوان شخصیت اصلی داستان جسد فردیناند شوهر ایزابل را به آن صورت میبیند((چشمانش از حدقه خارج شده زبان از دهنش بیرون زده و خون در اطراف بینی اش خشکیده بود... ))و ایزابل را صدا میزند ایزابل بی هیچ احساسی وانمود میکند که از قضیه بی خبر است((تا چند لحظه بی آنکه هیچ احساسی نشان دهد تنها به آن خیره شد سپس ناگهان بی هیچ حرکت یا صدایی شروع به گریه کرد گویی اشکها خود به خود روی گونه هایش سر میخوردند...))و چون فردیناند علاقه و مهارت خاصی در ساختن کشتی ها مینیاتوری داشته است((طی ماه هایی که آنجا زندگی میکردم کشتی های فردیناند به تدریج کوچک و کوچکتر میشد گونه ای که در شیشه های عطر جای میگرفتند و کار از بطری های ویسکی و شربت گذشته بود به طوری که سر انجام کشتی هایی به ابعاد تقریبا میکروسکوپی می ساخت ...)) وانمود کردند که او ناخدای کشتی است و زمین اقیانوس و او را از پشت بام به پایین پرت کردند(( و وقتی سرانجام به پا خاستیم و به دنیای درهم و برهم پایین نگاه کردم از دیدن اقیانوسی شگفت زده شدم همچون باریکه ای آبی خاکستری بود...))یا درجایی گویی وانمود کردند که فردیناند یک پرنده است((ایزابل اصرار کرد باید صاف بایستد و الا به هدفی که داریم نمیرسیم ما باید این توهم را ایجاد کنیم که فردیناند یک پرنده است اما پرنده ها سینه خیز نمیروندبلکه با جسارت در حالیکه سر را رو به بالا گرفته اند خود را به لبه ی پرتگاه میرسانند با این منطق نمیشد درافتاد از این رو تا چند دقیقه با جسد بی حرکت فردیناند کشتی گرفتیم و آنقدر آنرا هل دادیم و کشیدیم تا به گونه ی لرزانی سرپا ایستاد باید بگویم کمدی کوچک و مهیبی بود)) (صفحه های 60 تا 67 کتاب) که همه اینها به یک اصل فرا نو گرایی یا همان پست مدرنیسم بر میگردد و آن اینست که زندگی یک انسان یک وانمودگر به جای واقعیت است از این روست که غیر واقعی است. و قسمتهای دیگری از کتاب : ناگهان زنی در برابرم ظاهر شد و در حالی که لبخندی به لب داشت سر خم کرد و به من خیره شد تقریبا سی و هشت یا چهل ساله بود موهای تیره رنگ و تاب دار و چشمان درشت سبز داشت علی رغم بدحالی اورا زیبا یافتم شاید زیبا ترین زنی بود که از هنگام ورود به شهر دیدم. گفت:خیلی درد میکشی؟ جواب دادم:لزومی ندارد از این بابت لبخند بزنی من حوصله ی لبخند ندارم ... گفت: از اینکه زنده مانی خوشحالم... و باری ویکتوریا (همان زن زیبا) گفت:وقتی از پنجره بیرون پریدی آنها تو را یافتند با حالت دفاعی گفتم: من قصد خودکشی ندارم بهتر است از این فکرها نکنی. ویکتوریا گفت:پرنده ها از پنجره نمیپرند و وقتی هم که می پرند اول پنجره را باز میکنند.(ص 122 و 123 کتاب) (به نظر من جمله ی فوق العاده قشنگیه) گفتم :من میل ندارم چون باردار هستم با من همچون فلج ها رفتار کنی... اگر اینقدر نگران هستی چرا وقتی میخواهم به خیابان بروم کفشهایت را به من نمیدهی؟ - سام گفت:برای اینکه برایت خیلی بزرنگند دیر یا زود زمین میخوری و نقش زمین میشوی. -چه کنم که پاهایم کوچک اند؟ این طوری به دنیا آمده ام -تو پاهای قشنگی داری آنا پنجه های پایت زیبا ترین اند من این پاها را میپرستم و زمینی را که بر آن قدم میگذاری می بوسم برای همین است که باید از آنها مواظبت کرد باید مطمئن باشیم بلایی سرشان نمی آید. خیلی قسمتای قشنگ دیگه هم داشت که به دلیل طولانی نشدن پست از نوشتن صرف نظر کردم. این مطلب فقط یک دیدگاه بود نه نقد از همه ی دوستان ادیبم که در این زمینه اطلاعاتی دارند خواهشمندم به بهبود این مطلب کمک کنند. ای دخترک ای... با تو ام دخترک عجالتا دل ببند بی خیال قدغن بی پروا تر از تابلوی بی قاب بدزد چشم با چشم بدوز لب با لب تو یعنی اوج زن کار تو دل بردن از من من انتظار سیگار و تو عشوه ی فندک بکن انشا از من دل ریختن در اخر مرداد ماه ای دخترک راستی تو را بگویمت رد پای لبت در گردن سرخ تر می شود می دانم گلی می روید در گردن ای دخترک... لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش لحظه ای در این شهر زیر باران یا زیر ماه زیر نگاه هزاران مردمان فقط لحظه ای با من باش لحظه ای با من برقص بی هیچ وحشت و ترس زیر شب تاب زیر مهتاب لحظه ای با من بچرخ لحظه ای با من برقص لحظه ای با من بخند با هم بودن را بخند زیر ایوان زیر چکه چکه های اب لحظه ای گوش کن مرا جیر جیر ،جیر جیرک ها بین تپش گل ها لحظه ای بو کن مرا بوی یاس باغچه ها بوی سبز خاطره ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من بگو سرنوشت خوب جاهلان سرنوشت شوم عاشقان تیغ تیز عاشق کشان لحظه ای با من باش لحظه هایم همه تقدیم تو باد لحظه ای مثل یه عکس لحظه ای با من باش در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت بر ندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب؟ جان و دل از عاشقان می خواستند جان و دل را می سپارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می زنی تو زخمه و بر می رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب می کشم مستانه بارت بی خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب زآن شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب ((مولانا)) پایان فقط یک خیال است مقصدی که برای خود می تراشی تا بتوانی به رفتن ادامه دهی اما زما نی می رسد که درمی یابی هرگز به آن نمی رسی ممکن است به ناچار توقف کنی اما توقف به این مفهوم نیست که به آخر رسیده ای.... نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اولین بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد بامن او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده درپی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تبدیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یکباراز من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است... شاعر(؟) بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟ يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست سرشکي که بر آن خاک فشانديم بن تاک چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟ بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد کليد در اميد اگر هست شماييد رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟ تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد شاعر(ه.الف.سایه) ای قلم سوزلرینده اثر یوخ *** ای قلم حرفهایت بی اثر است ای قلم سوزلرینده اثر یوخ *** ای قلم حرفهایت بی اثر است آشینا دن منه بیر خبر یوخ *** از آشنایم بی خبر هستم گلدی بو جومعه ده گشدی آللاه *** خدایا بازهم این جمعه آمد و گذشت گلدی بو جومعه ده گشدی آللاه *** خدایا بازهم این جمعه آمد و گذشت فاطیمه یوسیفیننن خبر یوخ *** ای فاطمه از یوسفت خبری نیست یاندی پروانلر شمعی سولدی *** پروانه ها در فروغ شمع سوختند و شمع خاموش شد آییریلیخ دان اوره قانه دوندی *** از جدایی دل خون شد یاندی پروانلر شمعی سولدی *** پروانه ها در فروغ شمع سوختند و شمع خاموش شد آییریلیخ دان اوره قانه دوندی *** از جدایی دل خون شد شانیده روتبه ده بی بدلسن *** در شان و رتبه بی بدیل هستی هر گوزلدن آغا سن گوزلسن *** و از هر زیبا رویی زیباتری کیم دییر آییریلیخ درده سالماز *** چه کسی میگوید که جدایی با درد و رنج همراه نیست؟ عاشیقین صبرینی الدن آلماز *** و صبر عاشق را لبریز نمیکند ای گوزوم یوللارا باخ داریخما *** ای چشمهای من به راهها نگاه کنید و دلتنگی نکنید گون همیشه بولوت آتدا قالماز ***که آفتاب همیشه پشت ابر نمیماند شانیده روتبه ده بی بدلسن *** در شان و رتبه بی بدیل هستی هر گوزلدن آغا سن گوزلسن *** و از هر زیبا رویی زیباتری غونچه گوللرنه اندازه سولسون ***غنچه و گل چه قدر پژمرده شوند قلبیر گویما قانیوا دولسون ***نگذار که دلها در غمت خون شوند گلدی بو جومعه ده گلمدین سن ***این جمعه هم گذشت و تو نیامدی کیم ساییر جومعه ی دیگر السون***چه کسی جمعه های دیگر را خواهد شمرد؟ بو جهاندا هره بیر پیشه ده دی ***در این جهان هر کس به پیشه ای مشغول است هره بیر فیکریده اندیشده دی ***و هرکس در فکر و اندیشه ایست آغا گوزوموز مرقد شش گوشه ده دی***آقا چشمهایمان را به مرقد شش گوشه دوخته ایم گوزوموز مرقد شش گوشه ده دی *** چشمهایمان را به مرقد شش گوشه دوخته ایم گویما بوقلبی لری داغلی قالا ***نگذار این داغ بر قلب ما بماند کربلا یوللارینی باغلی قالا ***و راه کربلا بسته بماند ای صفایی هله دوز فراقه *** ای صفایی مکه همچنان بر فراق صبر کن یول سالاخ بیزده بیرده عراقه ***تا زمانی که ما هم بار دگر راهی عراق شویم قلبیلر غوصه دن داغلی گالدی***قلبها از غصه داغدار مانده یا ایمام زمان گل اماندی ***ای امام زمان بیا که امن و امان است یا ایمام زمان گل اماندی ***ای امام زمان بیا که امن و امان است روز و شب با شوق نگاهت گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس ای تمام روح هستی ای شکوه حق پرستی از خدا چیزی نخواهم هر چه خواهم تو هستی روز و شب با شوق نگاهت گل نرگس منتظر هستم سر راهت گل نرگس تردید... دلم میترسه از تردید یه عمره بی وفایی دید به حال هرکی غم خورده یه جورایی بهش خندید تو میگی که پشیمونی کنارم دیگه می مونی قبولش سخته باور کن خبر دارم نمی مونی اگه باور کنم روزی فقط با من تو می مونی تموم هستی مو می دم خودتم اینو می دونی خدا میدونه از کارات خبر داره از اون حرفات اگرچه من یه چیزایی خودم میخونم از چشمات تو امروز اومدی پیشم میخوای عشقم بشی بازم برو دست از سرم بردار بدون دیگه نمی بازم چه قدر گفتی دوست دارم قبولش سخته میدونم برای باور عشقت کمی مهلت بده جونم کمی مهلت بده جونم اگه باور کنم روزی فقط با من تو می مونی تموم هستی مو می دم خودتم اینو می دونی خدا میدونه از کارات خبر داره از اون حرفات اگرچه من یه چیزایی خودم میخونم از چشمات گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود میای بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره کی گفته بود که تنهام وقتی تورو ندارم بازم میگم بدونی منم خدایی دارم برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورتم شکستن به چیت داری می نازی برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورتم شکستن به چیت داری می نازی
امروز تونستم از اینترنت فصل اول کتاب ((زهیر)) نوشته ی پائولوکویلو رو دانلود کنم که فقط فصل اولش بود اگه کسی تونست همه ی کتابو دانلود کنه لطف کنه واسه منم میل کنه. کتاب فوق العاده اییه. قسمتایی از کتاب: خورخه لوییس بورخس مفهوم زهیر را متعلق به سنت اسلامی میداند و حدس میزند در آغاز سده ی هیجدهم مطرح شده باشد. زهیر د ر زبان عربی یعنی بیش از حد تابناک مرئی و حاضر چیزی که نمیتوان حضورش را نادیده گرفت. چیزی یا کسی که وقتی برای اولین بار با آن ارتباط پیدا میکنیم کم کم فکر ما را اشغال میکند تا جایی که نمیتوانیم به چیز دیگری فکر کنیم این حالت را میتوان سلامت دانست یا جنون. فرهنگ نامه ی پدیده های خارق العاده فوبور سن پر 1953 در یک مهمانی فارغ از فشار کار دوباره همدیگر را میبینیم موفق می شوم همان شب او را اغوا کنم .عاشق شده ام اما او فکر میکند تمام ماجرا حاصل مصرف مواد بوده. به او تلفن میزنم همیشه میگوید گرفتارم. هرچه بیشتر مرا پس میزند بیشتر به او علاقه مند میشوم ..... سه روز تمام از دنیا دور میمانیم به دریا نگاه میکنیم برایش آشپزی میکنم او از ماجراهای کارش می گوید و کم کم عاشق من میشود... تنها همین یکبار (قیصر امین پور) ((نرگس)) بود و خلوت و بهانه ی تو باز شب و اشک شمع و حرفهای تو برگها همه ریخته و من شکفته تموز که ره عشق میزند کف دستهای تو بنشین که مشق شب من چه پاپتی غزلیست تو رفته راهی و من به خیال گامهای تو تو در گمان که نخواهی مرا به درد کشیم منم دگر ننازم به سر شانه های تو چشمان مرا تو ز اشک شستی و بردی منم که آهوانه نشستم ز پی نافه ی تو تمام شب به نیاز سر بر آستین نهم مگر که رسد پیامی ز در خانه ی تو (به جانماز من ز بوی تو نشانه ایست ربوده مهر مرا قبله گاه خانه ی تو)* بریز می که ((نرگس)) اعتراف نمود به لکه لکه های غم یگانه ی تو * تضمینی از شعر((به سعی مروه عشق))از سرکار خانم پریناز سید موسوی 88/تیر/24 12:50 شب سه شنبه گریز و درد رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود ! ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بیامید در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود <><><><><><> رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرودهم <><><><><><> رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا <><><><><><> رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی رفتم که در سیاهی یک گور بینشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی <><><><><><> من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خندههای وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سردِهجر ازرده از ملامت وجدان گریختم <><><><><><> ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ! میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ! <><><><><><> روحی مُشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم! عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت زآن بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد زدیدگان خوابم میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال میبرم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید... شعری فوق العاده زیبا از دوست بسیار خوبم(باران امید) آن زمان که طلوع من بود سر داد را با شمشیر جهالت بریدند زین سبب بود که دستان استوار من نازنین در دستان ظریف تو لرزیدند! آن زمان که طلوع من بود عشق را از دلها زدودند زین سبب بود که چشمان بی فریبم در چشمان زیبایت ناشیانه خزیدند آن زمان که طلوع من بود واژه عشق به افسانه ها پیوست زین سبب بود که نگاهم را از نگاهت بریدند آنانکه بین جنس آدم و هوا نرده آهنین گذاشتند خویش در خلوت،پرده حجاب دریدند آن زمان که طلوع من بود نافم را با کلمه مظلومیت بریدند حال که چشمان معصوم مرا می بینی می دانید که غزل خداحافظی دوستت دارم را برای من چه جاهلانه سرودند آنانکه با نام اهورامزدا عشق را در دلها کاشتند اکنون کجایند تا ببینند که فرزندان آدم و هوا در تب جدایی هم سوختند در دیاری که عشق افسانه شد و واژه دوستت دارم نا آشنا زآن سبب مردمانش متاع گزانبهای عشق را به اولین خریدارش فروختند آنان که داشتند کین مردمان این دیار در دل عشق و امید را بی بهاء از آنان گرفتند و شرم حضور را به آنان فروختند نازنینم حال دانی فرق من و تو در چیست؟! دهان مرا برای بیان عشق و دوستت دارم دوختند. از دوست خوبم که این شعرو برام فرستاد ممنونم دلو از دنیا بریدم این همه سختی کشیدم امان از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم یه روز و یه روزگاری همه عشق من این بود بشم همون که تو میخوای فرصتم ندادی ای واااای یه روز میشه تنها بمونی اون وقته قدرمو بدونی اما اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی بدونی هیشکی تمیتونه مثل من عاشقت بمونه آخه تنهایی خیلی سخته اینو دلت نمیدونه دیگه نمیخوام من دستاتو دیگه نمیخوام من اشکاتو دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم دیگه نمیخوام عاشق باشم دیگه نمنیخوام صادق باشم دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی تو رفتی عزیزم ای وااااای
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد
قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کرده ام
ای کاش میشد یکبار
تکرار میشدی
تکرار....
هر نفس چکدیم هدر گئتدی، او ساعت سنسیز
سنین اول جلب ائلهین وصلینه آند ایچدیم اینان
هجرینه یاندی کؤنول، یوخ داها طاقت سنسیز
اؤزگه بیر یاری نئجه آختاریم ای نازلی صنم
بیلیرم سندهدی دل، یوخ یارا حاجت سنسیز
سن منیم قلبیمه حاکیم، سنه قول اولدو کؤنول
سن عزیزسن من اوجوز بیر هئچم، آفت سنسیز
سن "نیظامی"دن اگر آرخایین اولساندا گولوم
گئجه گوندوز آراییب اولمادی راحت سنسیز
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
1:26 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
3:18 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت
6:18 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
6:16 AM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت
2:6 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت
12:0 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت
6:57 PM توسط ثنا| |
ایلمیشدیم صنما وصلووا عادت گئجه لر
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت
4:21 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت
9:7 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت
5:26 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت
5:18 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
1:0 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت
10:8 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت
4:15 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت
7:8 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت
3:40 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت
1:7 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت
1:9 AM توسط ثنا| |
امشب تمام حوصله ام را
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت
3:26 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت
5:56 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت
4:10 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت
4:31 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت
4:32 PM توسط ثنا| |
هرگئجهم اولدو سحر غصه فلاکت سنسیز
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت
8:25 PM توسط ثنا| |
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت
8:18 PM توسط ثنا| |


